داستان دیگه ای رو مینویسم ازون کتاب به اسم نیلوفر بی گلدانداستان در مورد دختری است به نام نیلوفر که از زبان برادر کوچکش تعریف میشود نیلوفر در یک خانواده سخت متعصب زندگی میکند خانواده ای که وقتی مردی به نیلوفر متلک می اندازد میخواهند نیلوفر را از درس خواندن محروم کنند
نیلوفر برادری به اسم عباس دارد که همیشه طرف پدر را میگیرد
یک روز که نیلوفر به خانه دوستش که دارای 2 برادر بوده میرود و دیر برمیگردد پدر نیلوفر او را در حد کشتن میزند و گریه و التماسهای مادر هم تاثیری روی او نمیگذارد
بابا نیلوفر را داد به اولین خواستگاری که برایش آمده بود مردی بود که دو برابر نیلوفر سن داشت ولی خیلی پولدار بود
نیلوفر گریه میکرد و صورتش سرخ شده بود با گریه گفت من خونه این مرتیکه نمیرم
باباعصبانی گفت غلط میکنی دختر مگه دست تو هست
مادر گفت آخه اون زن و بچه داره
بابا گفت زنش رو طلاق داده چرا حالیت نمیشه با هم نمیساختن طلاقش داده گناه که نکرده تازه تجربه داره زندگی رو میفهمه تازه وضعش هم خوبه
وبالاخره نیلوفر با گریه رفت خانه بخت و مادر تا صبح گریه کرد
دو روز بعد نیلوفر آمد خانه مان
روسری نازک پوشیده بود و یک مانتو تنگ و ماتیک زده بود چقدر عوض شده بود و دست دختر 4 ساله آقا فرامرز تو دستش بود اسمش پری بود
عباس عصبانی شد و گفت ما آبرو داریم تو در و همسایه چرا بی چادر شدی
نیلوفر گفت شوهرم اینطوری دوست داره و عباس رفت بیرون
بابا و عباس ازین نوع لباس پوشیدن نیلوفر شاکی بودند
مادر به نیلوفر گفت :نیلوفر جواب داد
چقدر ساده ای فکر میکنی حالیم نمیشه اون روز که میخواستم بیام اینجا چادرم رو سر کردم اما نگذاشت گفت اینا باید حالیشون بشه ما تو عهد حجر زندگی نمیکنیم خانواده تو باید بفهمند دوره این بهانه گیریها گذشته
دفعه بعدکه نیلوفر آمد خونه ما چشمش کبود بود
مادر که علت رو پرسید گفت چون نیلوفر از روی صندلی افتاده منو زده تا پری خوبه اونم خوبه ولی خدا نکنه پری سرش درد بگیره همه تقصیرا رو میندازه گردن من شب اول برای برای اینکه گربه را دم حجله بکشه مست کرد و اومد تو رختخواب کتکم زد و گفت اگه با پری بد باشی کتکت میزنم و بعد صورتم رو بوسید و گفت اگه ببوسی اش و باهاش مهربون باشی منم میبوسمت مادر به خدا ازش بدم میاد
مامان رفته بود سفره حضرت ابوالفضل
صدای در اومد
رفتم دم در دیدم حمید پسر عموم است نیلوفر و حمید قبلا انگار همدیگر رو دوست داشتند ولی بابا مخالف بود با عموم
نیلوفر رفت برای حمید طالبی آورد و حمید هم مثل گذشته خجالتی نبود
حمید و نیلوفر تو حیات نشستن و منو پری هم رفتیم پیششون نیلوفر با همون لباسهای خوشگلش اومده بود پیش حمید
تا غروب با هم صحبت کردند
صدای در اومد نیلوفر فکر کرد مامان است ولی وقتی در رو باز کردم دیدم باباست نیلوفر فرار کرد تو اتاق و چادر سرش کرد حمید هم یک سلامی به بابا کرد ورفت بابا هم عصبانی شد تا میخورد نیلوفر را زد گفت دختره عوضی من نامحرم تر از این پسره ام تمام تن نیلوفر سیاه شده بود
مادر اومد گفت تا جایی که ممکن بوده اون نامرد زدتش حالا هم تو میزنیش خدا این دختر به کجا پناه ببره
شب شد همه خوابیدند صبح که پاشدیم نیلوفر نبود پری را هم نبرده بود مامان زنگ زد به آقا فرامرز اون فقط نگران پری بود عوضی
همه رفتند بگردند دنبال نیلوفر مادر به من گفت داداشت و پدرت نمیرن در خونه عموت تو برو ببین اونجا نیست
رفتم زن عموم خیلی نگران بود گفت ناصر تو حمید رو ندیدی بچم امسال کنکور داره ولی صبح با یک چمدان رفته و پیغام گذاشته
بغض تو گلوم گیر کرده بود